اخيش بالاخره از دست اين لباس ... راحت شدم.
خلاصه از امروز در خدمت سازمان اموزش فنی و حرفه ای هستم .
2 سال اساسی ÷یش رو دارم لباته 2 سال هم نه یه چیزی در حدود 14 ماه دیگه از همه چیز راحت میشم .

تموم شد.
همش تموم شد.
بشين پاشو - كلاغ پر - پا مرغي - سينه خيز - ساعت 4 بيداري - برنامه سين - دمپايي ابري - يغلبي - فانسخه - رژه - سان - درود - سپاس امير - دور دكل و ... همش تموم شد .
60 روز آموزشي تموم شد و بقيش هم انشاالله همين اصفهان توي سازمان فني و حرفه اي هستم .
به قول آقاي رحيمي 2 سال طلايي پيش رو دارم كه بايد استفاده كنم از زبان گرفته تا به روز بودن جيدترين تكنولوژي ها .

خلاصه اومدم دوباره اما اينبار متفاوت از قبل

روزهاي جالبي بود و يك تجربه جديد.
واقعا سربازي مي تونه زندگي يك پسر را عوض كنه
چنذ روز ديگه بيشتر نمونده.
اما خدايش هيچ جا خون خود ادم نميشه

قدر لحظات را بدونین

بدترين لحظات زندگي
به خدا قدر هيچي را ندونستم
خانه ، مادر ، پدر ، غذا و .....
چقدر كله شق بلزي در آوردم چقدر قدر نشناسي و حالا دارم ضربه مي خورم .
به خدا قدر بدونين ، قدر نوازشها و حتي گاهي كتك ها را بدونين .
به خدا پدر و مادر فرشته اند

كه الان به سرنوشت من دچار نشين .
درس بخونين .

آقا هر طوري هست مي خوان اين سربازا را به قول معروف بچاپند
از آرم دوز لباس تا راننده تاكسي و اتوبوس
بابا به خدا رحم كنيد

ديشب رويائی داشتم :
خواب ديدم بر روی شنها راه می روم
همراه با خود خداوند
و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی میدیدم
همان طور که به گذشته نگاه می کردم
روز به روز از زندگی را
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد
يکی مال من و يکی از آن خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت.

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضی جاها فقط يک رد پا وجود داشت ...
اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترين روزهای زندگيم بود.
روزهايی با بزرگترين رنجها و دردها و ترسها و ....

آنگاه از او پرسيدم:
خداوندا ! تو به من گفتی در تمام ايم زندگيم با من خواهی بود و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم
خواهش ميکنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مر تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد :
فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.
نه حتی برای لحظه ای
و من چنین نکردم.

هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شنها دیدی
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.

فرهنگ عامیانه برزیلی

اين هم سايت با حال براي طراحان Flash با حال
Dunun

ساعت 2 بود ترمينال بودم .
ديگه بايد برم. اين دفعه راستي راستي باورم شده كه بايد برم . سوار اتوبوس شدم .
نائين - خور - طبس - بيرجند.
مركز آموزش نظامي 04 بيرجند
بر عكس تموم چيزهائي كه شنيده بودم بود .

صبح اول صبح توي اون سرما از ما ميخواد نسق بگيره .
كبريت - ماژيك - حشيش - بنگ - چاقو - شيريني
اينا را بارين كنار هم حتي يك حرف مشترك هم نداره.
خلاصه بعد از 3 ساعت پذيرش شديم خستگي سفر 14 ساعته يك طرف و گفتند كي خواد 4 روز بره مرخصي . گرچه متنفر بودم كه دوباره توي اون اتوبوس دلاقه .
الان بعد از 28 ساعت توي اتوبوس بودن رسيدم.

روز وصل دوستداران ياد باد ------ ياد باد آن روزگاران ياد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت ------ بانگ نوش شادخواران ياد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من ------ از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند بلا ------ کوشش آن حق گذاران یاد باد
گر چه صدر و دست در چشمم مدام------ زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا از داران یاد باد