کامنتها

بعضی ها را دیدین میان کامنت میزارن که وبلاگ جالبی دایرن , من فلانم , به یاد روزهای خاکستری رنگ تو دوست عزیز , من هم مثل تو هستم , به وبلاگ من هم لینک بده , من در اقدامی انتحاری به وبلاگ شما لینک دادم , وبلاگ من هم آپ دیت شد سر بزن , چقدر زیبا نوشتی تو , من هم مثل تو دلگیرم و از این جفنگیات که میان توی کامنت ها می نویسند !
خوب یک نظر بنویس , نمی گن که بیا جفنگ بنویس , اگه اینجوری بود اون پائین نوشته بودند , جفنگیات ( 5 ) ! والا !

تصادف

... در جمع فرماندهان گفتند :
حضور پر رنگ پليس راهنمايي و رانندگي مي تونه جلوي بسياري ار حوادث را بگيره زيرا انسان يكي از اصلي ترين عوامل تصادفات ، گرچه وضع جاده ها نيز نا مناسب ، مثلا يك جاده ايي يخ زده 100 تا ماشين از توش رد ميشه 101 ماشين مياد مي خوره به ديوار !
نميدونم وسط جاده ديوار كجاست ؟

تفاوتها : حرفهايي با يك دوست

مي خواستم اينو جور ديگه بنويسم اما يك اتفاق افتاد كه بي ربط نبود گفتم بنويسم .
دو نفر دارند توي خيابون راه ميرند هر دو دستوشون قطع شده، اولي به خاطر دفاع ار مملكتش و دومي به خاطر دزدي ! در ظاهر يكي اند ولي در باطن يكي نيستند !
حالا شده ماجراي من و دوستم ، دستهاي پينه بسته نشانه كار سخت كردن نيست ! چشمهاي ضعيف نشانه ي نوشتن زياد نيست ، كمر خميده نشانه بار سنگين حمل كردن نيست و خيلي چيزاي ديگه ، من شايد دانشگاه نرفتم ولي 2 تا مرحله ديگه يعني كار مستقل و سربازي ( گرچه سخت نبود ) را رد كردم و مي دونم الان نوبت خوش گذروني و اينا نيست ! درسته كار مي كنيم واسه اينكه كيف دنيا را بكنيم ولي اوم زماني داره ، اگه مي بيني فاصله افتاده دليل براي بي محلي نيست ، دليلش فكر اينه ه مي دونم نه دانشجوام كه بگم حالا 1 ترم مونده 3 ماه وسطش تا سربازي فاصله هست ، بذار خوش باشيم . ئيگه مي دونم دليل واسه اين معطل كردن ندارم .
شايد تو تلاشي نمي كني ولي من بي خوابي مي كشم و چشمام درمياد تا كار كنم ، من تموم فكر و ذكر ساختن آينده اس چيزي كه تو 2-3 سال ديگه بش ميرسي و ي بيني اي دل غافل حيف از اون 1 ماهي كه تلف كردي !

مطلب هم كه مي خواستم بنويسم و توي فكرم Draft بود :
ماشين و خونه عالي نشانه پولداري نيست
تحصيلات عاليه نشانه شخصيت نيست
شايد يك كسي توي يك خونه گلي توي يك روستاي دور افتاده و بي سواد خيلي وضعش بهتر باشه .


خيلي وقته واسه خيلي چيزا بين ما فاصله افتاده ولي نمي خواهيم نشون داده بشه !

نوشته هاي گذشته ...

خروج: وقتي اونها رفتند ...
مستي و راستي
بي تو ...
عمو پورنگ
خنده خدا
اين نوشته اي كه نوشتم واقعا همين جور شد و واقعا به اين اعتقاد شديد دارم .
گير كردن من در واحد
يك عاشقانه آرام
اينم درست بود !
ژيان: ما ژيان كي با من مياد بيرون !
ساعت حركت
به اينم شديد اعتقاد دارم و پيدا كردم !
وقتي نيكبخت رفت پرسپوليس
وقتي كه Independent هيچ خبري نداشت !

فعلا همينا تا 2 سال ديگه كه باز جمع بشه

برف

تا حالا توي آبان برف نديده بودم ، برفي با دونه هاي درشت اونم وسط آبان
عاشق برف و بارونم بعد دستا و پاهات كرخت شده و وايسي و بخار از دهنت بدي بيرون وبعدش بدوي بري بچسبي به بخاري !
تا گرم شدي بري يك ليوان نسكافه كه ازش بخار بلند ميشه با يك تيكه كيك خانگي توي تراس يك پتو كشيده باشي روي خودت و همين جوري كه برفا را نگاه ميكني روي صندلي قديمي توي تراس داري آهنگاي آلبوم Rain of Love از ناصر چشم آذر را گوش كني !
به نظرت خيلي كيف نمي ده ؟

بارون


آسمونم دلش خيلي گرفته ، من عاشق بارونم ، كلي بارون اومده
من عاشق بارونم كلي زير بارون وايسادم ، ميگن تا بارون مياد در رحت الهي باز شده بايد دعا كرد و آرزو ، خدا رحمتشو داره ميبارونه ، دوست دارم همش بارون ببياره و وايسم نگاه كنم و برم زير بارون بدون چتر ...

تولد


رفتم توي 25 سالگي
آغاز فصلي ديگر
فقط دعا كنين هديه اي كه مي خوام را بگيرم ، تا آخر عمرم ديگه هيچي نمي خوام به خدا .

نامردها

نامردا هم فليكر را فيلتر كردند و هم بلاگرولينگ را !
بعد مي گن چرا ميگين ال و بل !
ما كه نيازي بش نداريم اما واسه بقيه !

نويسنده وبلاگ ي62يي را بش گفتم چرا اينقدر ناله ميكني ! بعد تو جواب وضع موبايل ها يك جوري نوشته بود كه تو كه ديگه ميگي تو ديگه چرا !

روزنامه هاي زرد ...

خيلي از روزنامه ها روزنامه ها و مجلات خارجي را ميبينند و مي خوان از اونا تقليد كنند ، مثل The Sun و Bield و ....
اما حتي تقليد هم نمي تونند بكنند ! فقط بلدن به نشر اكاذيب و اراجيف نمونه بارز اين مسئله روزنامه امروز به اصطلاح ورزشي خبر ورزشي ! تيتر امروز و متن داخل را يك مرور كنيم :



واقعا اين نشر اكاذيب و اراجيف عليه افراد رسالت روزنامه نگاري ؟

موبايل

اول از همه كه خيلي خر تو خره مملكت ، اما اينقدر نه كه مخابرات هر كاري بكنه ! يك قبض موبايل اومده 2 تا رقم درست توش نيست ! جالبه اينه هيچ وقت به نفع ما مشتركين اشتباه نميشه !

رفتم قبض را درست كنم دو نفر جلوي من بودند تا سند را انتقال بدن ، آقاي فروشنده دانشجو و آقاي خريدار هم گويا معلم بودند ! خلاصه سند را داد تا امضا كنند و اثر انگشت بزنند ، آقاي فروشنده با دست چپ امضا ميكرد و با انگشت هاي دست چپ هم قر و قاطي انگشت ميزد ، آقاي خريدار هم كه ماشاالله با انگشت شصت و سبابه خودكار را گرفته بودند و با انگشت وسط هم انگشت مي زدند !

گفتم خدايا ببين كيا دارند ميرند دانشگاه ، كيا درس ميدن ؟ و كيا اصلا موبايل دستشونه !