بدترين اتفاق اينه كه آدم بخواد بره مهموني ، بعد با لباس اسپرت بره و كفش اسپرت، تا لباساشو عوض كنه ، بعد تا داره ميره بك دفعه ببينه كفشاشو نياورده ! تازه كليد هم نداره بره كفش بياره !
يك اتفاق ضايع تر هم هست !
اينه كه يكي جوراب سوراخ ها را بپوشه بره جايي به هواي اينكه كفش اشو درنمياره ، بعد زوري مجبور بشه كفشاشو در بياره !
بدترين اتفاق
خواب
چند وقت پيش يك ماموريت كاري پيش اومد و من هم بايد با ماشين سازمان ميرفتم ، شب ها من طبق معمول تا نصفه شب بيدار بودم و مشغول كارها ، از اونجايي هم كه خيلي مسافرت ميرم ديگه توي اتوبوس و ماشين و هواپيما و سالن انتظار و خلاصه هر جايي كه كوچكتريم فرصتي پيدا كنم ميخوابم
منم شب گفتم فردا صبح توي ماشين راحت مي خوابم
ساعت 4 ماشين اومد دنبالم و راننده مسن !
سوار شدم ، تا سوار شدم راننده گفت آقاي باغستاني از اينجا تعريف ميكنيم واسه هم ديگه تا مقصد ، منم دو دستي كوبيدم تو سرم و سخت ترين سفر عمرم را رفتم ، سفري كه توي طول راه آرزوي يك پلك به هم زدن به دلم موند !
ديگه تا تهرون تا فيهاخالدون زندگي اش را تعريف كرد !
خدا به فرياد برس
حالم از هر چي مسلمون ظاهرساز به هم مي خوره
فقط ياد گرفتند برن صف اول نماز واسن دولا و راست بشن
خوب به كمرتون بزنه !
حق مردم را بذين از صد تا نماز واجب تره !
نماز همش بهونه است ، وقتي دارين حق الناس را ميخوريم دور كعبه اش هم بگردين هيچ توفيري نميكنه !
خداااااااااااااااااا به فرياد برس
اميدوارم آه هر كي كه دارن حق اش را ميخورند بگيردشون
اميدوارم
سيستم بلاگر جديد
بالاخره ديشب ايم وبلاگ را هم آوردم توي سيستم بلاگر جديد
فقط تگ گذاري اش مي مونه كه به مرور انجام ميدم
شب خوش
بزرگ و بزرگ و بزرگتر ، كوچك و كوچك و كوچكتر ...
وقتي بچه بودم همش آرزوم اين بود كه تا وايميسم كنار ماشين قدم اونقدر بلند باشه تا بتونم روي سقف ماشين را نگاه كنم ، الان كه ميايستم و يك سر و گردن هم بالاتر هستم آرزو ميكنم هنوز همون بچه كوچك بودم كه يكي دستمو ميگفت تا سوار بشم
اون زمان همش شور و شوق اينو داشتيم كه جلو بشينيم ، شايد فكر ميكرديم زودتر ميرسيم !
الان ديگه نه مي خوام جلو بشينم
و نه مي خوام ديگه اصلا سوار بشم
پي نوشت: من از رانندگي متنفرم
در جستجوی آرامش ...
آرامش به سه چیز نیاز داره , یکی یک شخصی که کنارش آروم باشی و یکی هم جایی واسه آرامش
و يك زماني هم واسه آرامش
اونجایی که حس کنی آرومی شاید همین جایی هست که الان نشستم
شاید جایی توی جنگل های شمال
شاید جایی توی ساحل کیش با یک کار معمولی
شاید کنار دریاچه ژنو باشه
شاید کنار كوه هاي آلپ
شايد در محله اي شلوغ در قلب نيويورك
شايد در سواحل جنوبي استراليا
شايد در محله اي قديمي در اصفهان
و چه زماني ؟
نميدونم
....
فقط مي خوام آروم باشم
1-2 بار بيشتر نشده كه وقتي نفس ميكشم حس كنم اكسيژن به عمق ريه هام ميرسه !
تهران
دود و آلودگي هوا
ترافيك و بوق
سر و صدا
اينجا تهران است ، تمامي وسائل و امكانات براي انواع سر درد و بيماري و ديووانگي موجود است !
پي نوشت: مدتي ميخوام اين وبلاگ را بيارم توي فرمت جديد بلاگر اما فرصت نميشه
من كه ميگم انف تو ديگه نگو انف ، بگو ...
يك روزي يك معلم اول دبستان بوده اين معلم نمي تونسته درست الف را تلفظ كنه و به الف ميگفته انف !
سر كلاس تا درس ميداده به جاي الف ميگفته انف!
بچه ها هم به دنبالش با صداي بلند ميگفتند انف ...
اينكار چندين بار تكرار ميشه
تا اينكه معلم ميگه: من كه ميگم انف شما ديگه نگنين انف ، بگين انف
پي نوشت: اين ضرب المثل را بارها و بارها بابام واسم ميگه !
فيلم ها و واقعيت ها
فيلم راه بي پايان و فيلم پول كثيف هر دو يك مضمون دارند ، در مورد پول كثيف و قاچاق ، 2 تا فيلمي كه نمونه واقعي زندگي امروزي هستند ، اونقدر پشت اين زندگي ها و اين زندگي اتفاق و ماجرا هست كه ما بي خبريم !
اتفاق و اتفاق و اتفاق تا يك روزي گندش درمياد !