خدايا پس كجائي

داريوش داره مي خونه :
در این حال مستی صفا کردم
تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیده ام
چه شبها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت
به درگاهت امشب دعا کردم

خدايا كجائي پس ، ببخشيد خدا ، ولي به بودنت و كنار انسانها بودنت دارم شك مي كنم .
به اون داستان عاميانه برزيلي شك مي كنم ، به همه چيز ...
ديگه چيزي نيست كه كه واسه من مونده باشه ، نمي دونم اما ديگه همش كفره اينا
اما اميدوارم خدا سوزه دلم را بشنوه

باز داريوش داره اينو مي خونه و هي چيزي نيست، هيچ اتفاقي ...
خدايا فقط بگو گناهم چيه

۱ نظر:

ارسال یک نظر