پرواز

چند روزي بود بچه ها گير داده بودند توي مهموني شون شركت كنم ، اما راستش اصلا حال و حوصله نداشتم ، خيلي گير دادند تا شب قبلش هم دائم زنگ ميزدند ، دوست داشتم يك كمي از حال و هوام بيام بيرون اما اصلا حال مهموني را نداشتم بخصوص اينكه دوستاني تازه هم اينبار دور هم جمع ميشند ، هميشه از دوست تازه خوشم مياد ، مي تونم خيلي زياد باش حرف بزنم ، شايد به اندازه تموم سالهاي عمرم و همه چيز و همه خاطرات را تعريف كنم و در مورد خيلي از موضوعات صحبت كنم ، اما اصلا حسش نبود توي مهموني شركت كنم واسه همين بي خيال شدم .
مهموني هم راستش واسه دو تا دوستام بود كه به خاطر خانوادشون يك مراسم نامزدي گرفتند كه فقط دوستان باشه ، چون خانواده دختره گويا از بچه مچه خوششون نمي يومده و خلاصه جمع كرده بودند و بچه ها شاد از اينكه پايه شلوغ بازي جور شده !
هميشه يك خوابي هست خيلي زياد مي بينم و خيلي زياد دوستش دارم ، خيلي زياد ، خيلي يعني اونقدر باش احساس آرامش مي كنم دوست ندارم تموم بشه و صبحش همش دوست دارم مثل توي خواب بودم ، خواب پرواز ، مثل يك كبوتر يا حتي يك گنجشك كوچيك ، مي دوني همه جا مي تونند برن از وسط درختا ، بالا ، پائين ، همه جا جائي نيست كه نتونند نرن ، برن بالاي بالاي شهر را از بالا ببينند ، خيلي راحتند . نميدونم پرواز را حس كردين يا نه ، نه توي هواپيما ها نه خودت توي آسمون معلق باشي مثل وقتي با پاراگلايدر و يا كايت پرواز ميكني ، خيلي حس خوبي همه جا ميشه رفت ، حالت 45 درجه معلق توي فضا ، واي خيلي حال ميده ، با خوابش به قول معروف فطير حال ميكنم ، يك جايي بين زمين و هوا معلقي .

شب از 9 گذشته بود ، مي دونستم ديگه همه جمع شدند و به من هم زنگ مي زنند تا دلم را بسوزونند ، آدم زياد شلوغي نيستم كه مجلس گرم كن باشم ، اما خوب مي دونم چه جوري شر به پا كنم و بريزم همه را به هم ، ساعت 9 بود زنگ زدند و شلوغ بازي ، گفتم خوش بگذره ، شما خوشين انگار من خوشم ، حال كنين .

حال نداشتم بيام توي اينترنت و چيزي چك كنم ، چون مي دونستم هيچ كدوم اونا نيستند وهمه الان مشغول تركوندن هستند . بايد مي رفتم دنبال بچه ها از مسافرت برگشته بودند و شروع كردم به آماده شدن ، هميشه از رفتن به فرودگاه كيف ميكنم ، فرودگاه را به خاطر پرواز ، مسافرا و انتظار و خلاصه حال و هواي اينكه هر كس چند لحظه اونجاست لذت بخش ، منم از خدا خواسته گفتم باشه ، من ميرم .

آماده شدم و همش توي اين فكر بودم كه واي خدا الان پامو مي ذارم روي گاز فرودگاه بر مي دارم ، خيلي سرعت را دوست دارم ، سرعت بالا توي اتوبان ، بهترين لحظه هست . جي جي دي آگوستينو هم باشه باش ، آهنگ خاطره انگيزي ، خيلي باش خاطره دارم ، مخصوصا جاده شمال و چالوس ، ساعت 11 شب با اين آهنگ جاده را شروع كني ، كيش هم همين طور اونجا هم باش خاطره دارم ، جاده غروب كيش و مهمتر از همه توي اتوبان چمران ! خلاصه من هم آماده و سي دي را برداشتم و راه افتادم ، خيلي از ترافيك بدم مياد و به خاطر همين هم پشت ماشين نميشينم ، اصلا دوست ندارم كه بخوام فحش بدم ! واسه همين تا بشه رانندگي نمي كنم ، خلاصه راه افتادم تا به اتوبان برسم و يك كمي هم فحش دادم و بوق زدم ! اعصاب خوردي داره و هر كي بوق بزنه با اجازتون 2 تا فحش هم نثارش مي كنم .

رسيدم فرودگاه ، سر موقع رسيدم ، پشت شيشه وايسادم و براي بچه هادست تكون دادم ، از اين لحظه هم خوشم مياد كه تا ميرسم و يا كسي ميرسه بين جمعيت دنبال كسي بگرده ! سوار شدند تا خونه گفتيم و خنديدم ، اونا رفته بودند سفر ولي من خونه بودم به خاطر كارم و خلاصه گذاشتمشون خونه ، اما برگشتن نشد زياد تند بيام چون هي غر مي زدند و سر جونشون مي ترسيدند ، حق دادم بهشون ولي فكر شيطاني از سرم بيرون نيم رفت كه بيام يك دور توي اتوبان ، رسيدم خونه پياده كردم و گفتم من ميرم خونه بابك اينا به بهونه اينكه برم توي اتوبان ، بچه ها غر كه زود بيا خونه الان ميري توي ترافيك و گير ميوفتي و بعد مياي خونه سر ما خالي مي كنم ، گفتم نه جيگر از اتوبان ميرم و زود ميام . گفتن بابا زنگ ميرنه غر ميزنه لطفا زود بيا ، گفتم باشه زوده زود ميام ! گفتم شام هم درست نكنين غذا ميگيرم كه بزنين تو رگ .

رسيدم به اتوبان يك بار تا اون سر اتوبان ، اوتبان ديگه تاريك ميشد دور زدم و برگشتم ، سرعت داشت به 200 ميرسيد و داشتم كيف ميكردم ، بين خودمون باشه يك بار 3 ساعته تا تهرون رفتم ، يعني 3 ساعته وسط تهرون بودم ، ياد اونموقع افتادم ، اون دفعه حال كردم و جريمه هم شدم . اما اينبار هم داشت خيلي فاز مي داد ، ماشين هم اگه نرم باشه حس همون پروزاز بهت دست ميده ، دوست داشتم با سرعت بريم به رو گذر يك دفعه ماشين مثل Need For Speed بلند بشه و بياد زمين ! اما راستش خيلي مي ترسيدم امتحان كنم !

توي همين فكرا بودم كه دفعه يك كاميون 18 چرخ ديدم از كنر جاده اومد تو ، واي سر پيچ ، نشد ، نه اينبار نتونستم كنترل كنم و فقط فهميدم ماشين گرفت به بغل تريلي و بغل ماشين صدا انفجار داد و رفتم توي جدول ! ديگه هيچي نفميدم .

تا چشمامو باز كردم ديدم چقدر هوا سرده ، اما سرمام نبود ديدم مثل خواب هام شدم ، راستي راستي مثل خواب هام شده بودم ، انگار رفته بودم اون دنيا ! آره من مرده بودم ! ديدم آمبولانس اومد و ماشي اصلا انگار هيجي ازش نمونده بود و توي باند اون طرف افتاده بود ، اصلا چماله شده بود ، دور ماشينم شلوغ بود ، و آژير پليس و آمبولانس ، بيمارستان نزديك بود ، داشتند منو مي كشيند بيرون ، مي گفتم پسر ببين چيكار كردي كه داند به از اين تيغه هاي جوشكاري ميبرند ، مي خواستم بگم ول كنين زور نزن ، طرف مرده ! اما هيچكسي نميشنيد صدامئ ، مي دوني مثل صداي پرنده است ، هيچ كس از صداي جيك جيكش هيچي نمي فهمه فقط سر ظهر فحش ميدن ، خوب بابا حتما داره يك چيزي ميگه ، شعورش زياد نيست داره جيك جيك مي كنه !

بردنم بيمارستان ، يك دوست دارم دكتر توي بيمارستان بعضي وقتا كشيك همش دوست داشتم برم يك شب توي بيمارستان ، كلا جاهايي كه شب بيدارند را خيلي دوست دارم ، مثل ساحل كيش و يا قبلا هاي دربند و دركه و ... ، خلاصه به يكي ديگه از آرزوهام هم رسيدم ، نه ، اونم توي بيمارستان بود اونم اون شب شيفت شب بود ، بعضي شب ها بهش زنگ ميزدم اما اينبار رفتم پيشش ، همه دورم جمع شده بودن ، يك دفعه دكتر يه داد زد و گفت نه ، نه ، نه . خيلي داغون شده بودم اما شناختم ، بردنم شوك بهم مي دادند ، اين شوك هم خيلي باحاه ، يك بار يه جا مي خواستم امتحان كنم ، گفتم من كه شانس ندارم همه مي زنند زنده ميشند ، ما يه دفعه ميميريم ! ، اما اينم داشتم تجربه ميكردم ! داشتند شوك ميدادند يك دفعه دكتر كه اومد ، رو كرد به پرستاره و گفت متاسفانه كاري نميشه كرد ، مرگ مغزي ! پرستاره يك حلقه اشك تو چشمش جمع شده بود ، كيف پولم را ار توي جيبم در آوردند تا شماره پيدا كنند ، اما دكتر خودم ( دوستم ) اومد گفت من شمارشو دارم اما نميوتم زنگ بزنم ، من تو اطاق بودم ، نمي دونستم هر 2 جا مي تون باشم واسه همين فقط توي اطاق بودم ، يكي زنگ زده بود و بچه ها رسيده بودند . داشتند گريه ميكردند ، خيلي زياد . فقط ميگفتند چه جوري به مامان و باب بگن !،بيشتر واسه بابام دلم مي سوخت ، زياد ! آخي كوچولو مي گفت ، داداشي هميجوري مي خواستي پيتزا بياري ، اون زود فهميده بود .
داشتند آرومشون مي كردند .

امشب بهترين فرصت واسه خيلي كارها بود ، مي دونستم شايد فردا شب نشه ديگه ، رفتم همشونو يك بوس كوچولو كردم اما هيچكدوم نفميدند ، بيشر واسه آنا دلم مي سوخت ، آخه تازه عروسي كرده بود ، هيچ كدوم نفميدند بوسشون كردم اما كوچولو فميد ، 7-8 سالشه اما بهش ميگم ني ني ، يعني مي گفتم يك چند وقتي بود ناراحت ميشد ، ديگه بهش مي گفتم كوشملو ، رفتم چون داشت دير ميشد .

اول رفتم سر خاتون ، خيلي دوسش دارم ، زياد ، من اسمشو گذاشته بودم خاتون ، مي خواستم خلي وقت بود بگم دوست دارم اما نمي شد ، گفتم اگه بگم ميگه جنبه نداشت تو روش خنديدم ، بي خيال . رفتم پيشش ، ببخشيد بدون اجازه ، اما دوست داشتم براي آخرين بار ببينمش ، ساعت 12:30 بود ، مي دونستم مي خواد بخوابه ، زود رسيدم خونشون يه جاي باحاله ، خيلي اون منطقه را دوست دارم ، رفتم مثل پرنده بودم ، راحت راحت نمي خواست توي ترافيك باشم از روي همه خونه ها رد ميشدم ، هر كسي مشغول بود ، بعضي ها را ميديم ، اما توجه نمي كردم . رسيدم دم خونشون اما نمي دونستم اطاقش كدومه ، اول پنچره ها را ديم ، اين كه آشپزخونه بود ، بعدي هم نبود ، پس كدومه ؟ خودشه ، ميخواست بخوابه رفتم تو اطاقش ، بدون اجازه ! نشسته بود داشت فكر مي كرد ، يعني به هم فكر ميكرد ، ديگه فكر هم ميكرد فايده اي نداشت ، اميدوارم فكر نكنه ، چون اگه مي فميد رفتم ناراحت ميشدن ، دوست نداشتم چشاش اشك باشه ، مي خوام همه شاد باشن .من نشستم روي يك مبل راحتي توي اطاقش ، فكر نمي كردم اطاقش باحال باشه ، نشستم 2-3 ساعتي شد خوب نگاش كردم ، تا خوابش برد ، يواش يك بوسش كردم و زود رفتم . و وقتي داشتم پرواز مي كردم از پشت بودم تا وقتي كه خونشون از نظر محو شد .

بايد مي رفتم يك جاي دورتر ، دوستم كه امشب نامزدونش بود ! همش مي گفت دوست دارم يك شب با تو باشم ، آخه من تا مياد خوابم ببره حرف ميزنم ، ميگفت دوست دارم كنرات دستم بذارم زير سرم و به آسمون نگاه كنم ! رفتم پيشش مهموناش داشتند مي رفتند ، نامزدش را مي خواست برسونه ، رفتم من هم صندلي عقب نشستم، حرفاي قشنگي ميزدند ولي من سعي ميردم نشنوم ! رسوندش و داشت بر مي گشت ، منهم رفتم صندلي جلو ، داشت ميگفت بذار بهش زنگ بزنم ساعت 4 كه حاليش بشه نياد چه مزه اي ميده ، از خواب بپره تا دفعه ديگه دعوت رد نكنه ، شمارمو گرفت ، و مي گفت جواب نميدي ، اونقدر زنگ مي خوره تا جواب بدي ، اون طرف آنا گوشي را برداشت ، شاه دوماد گفت : ببخشيد آنا خانم سلام ، شرمنده حاجي مگه نيستش ؟ و آنا زد زير گريه ، صداشو ميشنيدم ، دوستم زد روي ترمز ، گفت چي شده ؟ دارم سكته ميكنم . آنا گفت : تصادف كرد و ، هنوز حرفش تموم نشده بود آنا كه ديدم داره سرشو ميزنه به فرمون ، ميخواستم بگيرمش اما سرش از دستم رد ميشد ! خدا تو رو خدا بگو نكنه . 1 ساعت داشت گريه ميكرد ، خودمو كلي نفرين كردم تا رسيد خونه رفت خونه داشت آماده ميشد انگار مي خواستم بگه بخوابه ، ديدم داره به نامزدش زنگ ميزنه ، گفت : نازي ، من دارم ميرم پيش دوستم ، ديشب تصادف كرده و رفته !

انگار مي خواست بره دنبال نازي با هم بيان ! خدا آخه اينم بساط بود روز اوليشون ة اما نازي خم به ابرو نياورده بود ، مي خواستم اون پب پيشش باشم ، اما احساس كردم بدنم يك جوري شده ! زود رفتم بيمارستان ، همون جوري با پرواز ، مرگ مغزي شده بودم ، داشتند اعضاء را جدا ميكردند واسه اهدا ، قلبم هم سالم بود ، خوشحالم كه رضايت دادند تا جدا كنند ، 4-5 تي ديگه از فردا اميدوار ميشند ، اما بيشتر به قلبم فكر مي كردم ، ساعت 6 بود كه قلبم شروع كرد به تپيدن ، اينبار توي سينه يك پسر بچه بامزه 6-7 ساله ، و من خوشحال از اينكه باز از فردا ميرم مدرسه ! باز هم يك دوران جالب .

همه جمع شده بودند صبح ساعت 8 بود ، ساعت 10 بابا و اينا هم رسيدند ، همه گريه ، طوري نيست گفته بودم فقط يك روز ، خاك سپاري هم گذش اما اصلا حس نكردم ، چون قلبم بيرون بود ، فقط جسمم رفت زير خاك . ديگه بايد مي رفتم نمي تونستن بيش از بگردم ، كاشكي بتونم بيام به همه سر بزنم . به همه از خاوتون و اون پسر كوچولو تا ني ني كوشملو و مامان و بابا و آنا و دوست دارم بچه اش را هم ببينم ، ببينم به اون ميره يا به باباش !

۲ نظر:

yadvare گفت...

migam ina chiye neveshti baba ... aslan razi nistam azat baghestani ... engar ke ma chiziiiiiiiiiiiiiiiim ,,,

پرهام گفت...

الان یعنی 16 دی ماه 1388 دوباره خوندمش , چقدر غلط املایی داره

ارسال یک نظر