درد گنگ

نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

گوش کنید

۱ نظر:

Homa گفت...

سلام
در عوض من اينقدر دلم اصفهان مي خواااااااااااااااااااد!

می گم این وبلاگ شما جدا قاطیه، الان تو بالای کامنت نمی تونستم بذارم
ولی تو این پست:-O

ارسال یک نظر